#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_422

حتي يه كلمه رو هم جا ننداخت ... ثانيه به ثانيه ... مثه يه فيلم ... تمام اتفاقاتي كه نبودم تو ذهنم ثبت شد ...


مهري خانوم يه سيني پر ميوه آورد رو ميز گذاشت ...

- بخور فدات شم جون بگيري ... رنگ به رخسارت نيست ...

مامان اومد جلو نشست ..

- آره به خدا ... بچم ضعيف شده ... راستي آني آريا كجاست

- جاش امنه مامان ... گفت تا شب مياد ...

نبايد مي فهميد تازه آروم شده بود... لبخند رو لباش اومده بود

پا شد رفت تو آشپزخونه ...

بعد نوبت به من شد ... روم و كردم به سمت بيتا ... شروع كردم به تعريف كه شايد از فكر فرشاد بيام بيرون ...

منم مو به مو تعريف كردم ... اينكه بردنم تو انبار ...اينكه هر روز ساندويچ بي مزه خوردم ... اينكه زخم معده گرفتم ... از اون بت و منه و هيكلش گفتم ... از اون سياهپوش عوضي ... از گلوله اي كه مغزش و پخش زمين كرد .. از اون ساختمون شيك و مجلل ... از پيمان كه ميخواست بهم تجاوز كنه... تا رسيدم به علي آقا ...

حرفامون كه تموم شد ساعت 5 بعداز ظهر بود و هنوز ازآريا و فرشاد بي خبر بوديم ...


romangram.com | @romangram_com