#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_421
رسيديم خونه ... راننده پياده شد زنگ آيفن و زد ... 10 ثانيه نشد كه مامان و بيتا و مهري خانوم جلوي در بودن
- الهي فدات شم .. قربون دختر گلم برم ...
مامانم همين طور كه قربون صدقم مي رفتم در وباز كرد و كشيدم بيرون تا بغلم كنه ... بي خبر ازدرد پا م...!!!
دادم رفت هوا ... مامانم كه هول شد رفت كنار ... من افتادم رو زمين ... راننده بلند خنديد ...
- بابا بنده خدا پاش صدمه ديده ... حداقل ولش نمي كردي ...
- بيتا قه قه زد
-هنوز نيومدي زلزله به پا شد ...
دوباره صداي خنده آشناهام و شنيدم ... ذوق كردم ... تو دلم گفتم ...
خدا رو شكر ... خدا رو شكر دوباره كنار كسانيم كه دوسم دارن... دوسشون دارم ...
رفتيم تو ... نگران آريا بودم ... نگران فرشاد بودم ... كلا نگران بودم !!!
تو دلم به چرنديات ذهنم خنديدم كه حالم عوض شه ... بيتا كنارم نشسته بود و مدام وراجي مي كرد... ريز به ريز اتفاقات و تعريف كرد ... پس اون رييس بزرگ پيمان بود!!!
اين كه فرشادم چطور سرش و مي كوبيده به ديوار و دوريم وعذاب كشيده... اينكه مامانيم از حال رفته ...داداشيم كلافه بوده ... اينكه مامان فرشاد جلوي همه گريه كرده ... اينكه پيمان ميخواسته بيتا بره پيشش ... و و و ....
romangram.com | @romangram_com