#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_413


- نميتونم ازت دل بكنم ...

بوي عطرش مشامم و نوازش مي داد ... در حالي كه تو آغوشش در حال ذوب شدن بودم با صدائيكه به نجوا شباهت داشت گفتم ...

- تنهام نزار ... مي ترسم فرشاد ...

به روم لبخند زد ...

عقب عقب رفت ...

در كه بسته شد ... انگار غم دنيا رو ريختن تو دلم ... دلم واسه دوباره ديدنش پر ميزد ...

رفتم بيرون ... با اينكه دوست نداشتم ازش دل بكنم اما نمي خواستم مشكوك شن ... باديگاردا هدايتم كردن توي اتاق پيمان ...

به آريا نگاه كردم با اشاره چش فهموند اوضاع روبه راهه ... نشوندنم رو صندلي ... دستام و بستن ...

پيمان پا شد اومد جلوي من و آريا ...

- خوب بيتا ...؟

- بستي ...


romangram.com | @romangram_com