#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_408

رفتيم ... چش بسته بردنمون داخل ... بعد از كلي پيچيدن تو سالناي مختلف نشوندمون رو صندلي ... چشامون و باز كردن ... پيمان روي مبل سلطنتي روبروي ما نشسته بود ...

با يه اخم عميق نگاش كردم ... خنديد ... خنده اي از روي تمسخر و عقده ...
يه مرد تقريبا چاق ... با صورتي تپل ... چشاي آبي ... لباي پهن ...

كه كت و شلوار نقره اي براقي به تن داشت ...پا رو پا انداخته بود و در حالي كه پاي راستش و مرتب تكون مي داد و دست به سينه لم داده بود نگاههاي تمسخر آميزش و روونه چشاي آريا مي كرد ...

درست مثه يه گرگ ... با اين تفاوت كه گرگ گوشت شكار و نشونه ميگيره ... پيمان اعصاب شكارش و ...پيمان شروع كننده بود

- تو به من بدهكاري ... مي دوني كه اومدي بدهيت و بپردازي ...درسته؟!

آريا يه خنده دلغك وار انداخت تو صورتش كه خودش و خونسرد نشون بده ولي عصبانيت توي چشاش و به وضوح ميشد ديد ...

با همون لبخند تمسخرآميز زل زد تو چشاي پيمان...

- آره جانم من به تو بدهكارم ... بر منكرش لعنت ...عذاب وجدان داشت خفم مي كرد كه هنوز بدهيم و بهت پرداخت نكردم ... !!!
پيمان خنده رو لبش و قورت داد و مرموزانه نگاه كرد به من و دوباره به آريا

- مي دوني بدهيت چيه؟ .. يا تفهيم اتهام كنم واست ...؟!

- نه مي دونم ... لازمه بگم ...؟!

با دودستش دست زد ... يه خدمتكار يه فنجون آب پرتقال واسش آورد ... برش داشت و نصفش و يه ضرب خورد ...گذاشتش رو ميز ...

romangram.com | @romangram_com