#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_409
يه خورده از خونسرديش و از دست داده بود ... خم شد سمت من ...
- بيتا كجاست ... ؟
ابروئي انداختم بالا ... كه بفهمه قرارمون يه چيز ديگه بود ... اگر نابغه بود پس حرفش بي معني بود... قبلا گفتم بايد آني رو ببينم باهاش حرف بزنم ... اشاره كرد به خدمتكارش ...
- به باديگاردا بگو بيان ... سه ثانيه بعد دو مرد تنومند وارد شدن ...
اشاره كرد به من ...
- دستاش و باز كنيد ... يه نفر كنار من ايستاد يه نفر ديگه دستام و باز كرد ...
پيمان لپ تاپ روي ميز كنارش و باز كرد ... با زدن يه دكمه تصوير اني اومد ... خواب بود روي تخت ... مثه يه فرشته ...
- از الان 15 دقيقه وقت داري ... ميري پيشش ... بعد 15 دقيقه من بيتا رو مي خوام ... ببرينش. ..
آريا داد زد و با چشاش اشاره كرد به لپ تاپ ...
- ببند اون لعنتي و ...
پيمان خنديد ...
romangram.com | @romangram_com