#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_399
- پا شو بايد حاضر شي ...
- الان ؟
- آره ... يالا ... ساعت 10 صبحه
چشام و بستن ... و بردنم ... از يه سري پله رفتم بالا و در وبستن ...
صداي بت و من و شنيدم ... همتون قدم به قدم ما رو چك كنيد .. هر مورد مشكوكي گزارش شه ...
اين امانت ناقص برسه دست آقا همتون مرديد ... پس حواساتون و جمع كنيد ... كم كاري كنيد خودم قبلش دخلتونو آوردم ...
بعدشم صداي چشم آدماش ...
راه افتاديم ... باسرعت مي رفتيم ... با هر تكون از صندلي مي افتادم پايين ...
حسم مي گفت تو محفظه در بسته ام ... چندين بار ماشين ايستاد و و در مكاني كه من توش بودم باز شد ... انگار از اين ماشيناي ضد گلوله بود ...
فرشاد
استرس داشتم نگران بودم با رسيدن پيمان آني به خطر بيفته ... ده دقيقه اي مي شد كه آني رو از محل برده بودن ...
سرهنگ و آريا داشتن با كامپيوترا ور مي رفتن ... سرهنگ بيسيم به دست مرتب گزارش مي گرفت ... آريا هم رديابي كه به ماشين حمل كننده آني وصل بود و چك مي كرد ...
نيم ساعتي مي شد كه چشم به مانيتور بود ...طبق گفته سرهنگ آني بايد مي رفت به محلي كه قبلا پيمان به ادماش اعلام كرده بود ...
سرهنگ به من اطمينان خاطر داد كه توسط عوامل نفوذي اونجا هم ميكرو دوربين نصب كردن و شنود گذاشتن ...
romangram.com | @romangram_com