#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_400
همه مشغول بودن كه سه تا گارسون وارد شدن ... يه ميز وسط آوردن و يه صبحونه عالي طي دو دقيقه چيده شد رو ميز ...
سرهنگ اشاره كرد به من ...
- چرا معطلي ؟ بپر بخور دير ميشه ...
- اما ميل ندارم ...
همينطور كه چشش به مانيتور كامپيوترش بود ادامه داد
- نميشه عزيز برادر بايد جون داشته باشي ...
رفتم سرميز ... انصافا هر آدم بي اشتهائي اشتهاش باز مي شد ... تا حدي خيالم راحت شده بود .. سرهنگ بهم اطمينان خاطر داده بود كه امشب آني آزاده ... همه چي به خودم بستگي داشت ...يه چند لقمه اي خوردم ...
يه ساندويچ واسه آريا وسرهنگ هم درست كردم و دادم دستشون ... ده دقيقه بعد گارسونا دوباره اومدن و ميز و جمع كردن ...
گوشي زنگ خورد ... سرهنگ اشاره كرد صبر كنم ... بعد با دست اجازه پاسخ گويي داد
- بنال
- عجب اين لحن تو عوض نشده هنوز ... من ايرانم ... معامله مي كني ... ؟! يا برم توي اتاقي كه آني تو با يه لباس قشنگ نشسته ...
آريا اشاره كرد داره بلف مي زنه هنوز تو راهن ... نرسيدن ...
- معامله ميكنيم اما فعلا بيتا نه ... بايد بيام ببينم ... بايد آني رو ببينم ... از سلامتيش مطمئن شم ... من و آريا ميايم ... جفتمون ...
romangram.com | @romangram_com