#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_398
ترس افتاد به جونم ... فردا چي مي خواد بشه ...
بردتم به يه اتاقك بيرون انبار ...
- برو تو ...
- اينجا دوربين نداره ...؟
- نه نگران نباش ...
رفتم تو همه جا روچك كردم اثري از دوربين نبود ...
حموم كردم و از توي نايلون لباسا رو برداشتم ... يه لباس حرير سفيد كه هيچ جاش پوشيده نبود جز برخي از جاهاش...
يه مانتو و روسري سبز .. اومدم بيرون... در زدم ... در باز شد ...
بت من پشت در بود ... خدا رو شكر اين يكي انصاف داشت وگرنه ...
رفتم و مثه جنازه افتادم روتخت ...
چشام و باز كردم .. بت من بالاي سرم بود ...
romangram.com | @romangram_com