#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_397

امشب تو و آريا اينجا موندگاريد ... اونها خروج شما رو نديدن ... چون درست به محض گذر شما از تير رسشون ما ماشين زباله رو از جلوشون عبور داديم ... پس اوضاع امنه ... خونه شما و مادر بيتا هم به شدت تحت كنترله ...

خوشحال شدم چون مي تونستم تا صبح به آني نگاه كنم ... لبخند كه نشست رو لبام ... آريا شيطنتش گل كرد

- باز ببين... نداشتيم هان... مانيتور روشنه اما ديد زدن ممنوعه...

برگشتم با تعجب به سرهنگ زل زدم

سرهنگ خنديد ...

- نه آزاده ولي بايد بخوابي ... نيروها تا صبح مانيتور رو از مركز مي بينن ... اگر موردي پيش بياد قول مي دم بيدارت كنم ...

آنيتسا

رو تختم دراز كشيده بودم .. سعي مي كردم بخوابم ولي خوابم نمي برد ... ديشب به محض خوردن ساندويچ خوابم مي برد ولي امشب ...

مرتب تو تختم وول مي خوردم ... تا كي قراره اينجا باشم ... هزار تا فكر و خيال اومده بود تو سرم ...

در انبار باز شد ... ترسيدم .. تو جام نيمخيز شدم ... كه با قيافه بت من آروم شدم ... اومد يه نايلون گرفت سمتم ..

- فردا آقا مياد ... فردا بايد تحويلت بدم ... تا وقتي دست من بودي سعي كردم در امان باشي... اما از فردا نمي تونم بگم چه خطراتي ممكنه تهديدت كنه ...

پاشو بيا ... بايد بري حموم ...

romangram.com | @romangram_com