#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_383



آنيتسا

همونطور عين يه مجسمه نشسته بودم رو تخت ... به ياد روزاي خوش گذشته حسرت مي خوردم ... ساعتم رو نگاه كردم ساعت 11 شب بود كه بت من وارد شد ...

سيني به دست ... اومد سمتم ... سيني رو گذاشت رو تخت ... رفت سمت در ...تا در باز شد ... با ترس گفتم

- اون مردي كه صبح مزاحمم شد ... ديگه پيداش نميشه ؟

- نه ... ادبش كردم ...

خيالم راحت شد... رفت بيرون ... ساندويچ و برداشتم و با ولع خوردمش ... جاي غذاي خونه رو نمي گرفت اما خيلي گشنم بود ... بعد خوردن گيج شدم ... افتادم رو تخت ... چشام بسته شد ...

با صداي در انبار از خواب پريدم ...

خودش بود .. تو اون نور كم شناختمش ... دوباره پيداش شده بود ... پتو رو پيچيدم دورم ... نفسم تنگ شده بود ... اومد سمتم ...

- گفتم كه بر مي گردم ... دست كم گرفتيم؟ ... من از طرف رييس بزرگ ماموريت دارم ...

اومد نزديكم ... خودش و انداخت رو تخت ... سرش نزديك صورتم بود .. نفساي چندش آورش مي خورد به صورتم ... سرم گيج مي رفت ... حالم ازش به هم مي خورد ... خدايا كمك كن ... توي اون نور كم آثار كتكائي كه خورده بود پيدا بود ...

دستش و حلقه زد دور كمرم ... پتو رو كشيد كنار ... نفسم بند اومد ... تو فاصله چند ثانيه لاي دستاي كثيفش بودم ... جيغ كشيدم .. جلوي دهنم و گرفت ... دستش و گاز گرفتم ... طوري كه آخش رفت هوا... دوباره هرچي نيرو داشتم ريختم تو حنجرم ... بلندتر جيغ كشيدم ... لباشو آورد نزديك تا مي خواست ... در انبار باز شد ...

romangram.com | @romangram_com