#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_384
چشم دوخته شد به در كه دو تا مرد سياه پوش قوي هيكل وارد شدن ... يكيشون بليزش و گرفت و از تخت انداختش پايين ... دومي هم يه گلوله خالي كرد تو مخش ...
خون پخش زمين شد ... چشام و بستم ... همچنان مي لرزيدم كه با صداي بت من دوباره چشام و باز كردم ... رو بروي اون نور كمرنگ ، پشت به من ايستاد ...
شروع كرد به حرف زدن ... با كي حرف مي زد نمي دونم ... احتمالا رييس بزرگ!!!
- ديدي اينجا كسي نمي تونه برخلاف قانون من راه بره ... تا زماني كه دست منه ... اوضاع اونيه كه من مي خوام ...
غير اين باشه قرار داد كنسله ... يك بار ديگه چنين صحنه اي تكرار شه ... تمام شراكتمون و زير پا مي ذارم و دنيا رو واست تنگ مي كنم ...
پيمان خان ... من قانون خودم و دارم ...
فرشاد
تو خونه نشسته بوديم ... آريا رو به بيتا كرد ...
- نمي تونم ... نمي تونم تو رو بدم دست اون رذل
بيتا كه قيافه غم زدش مشخص بود ترس تمام وجودش و گرفته جواب داد
- آريا من قبلا باهاش زندگي كردم .. بالاتر از سياهي كه رنگي نيست ... آبرومو برد ... صورتم و داغون كرد ... ذهنم و پر كرد از بدبيني و ترس ... حالا مي خواد چي كار كنه ... كاري از دستش بر نمياد من خودم داغونم ... داغونتر از اين ؟!
من ساكت بودم و شرمنده بودم از خواسته اي كه داشتم ... خودخواهانه بود ....مي دونستم...
صداي گوشي اومد ... ديگه آلرژي گرفته بودم به اين صدا ...
romangram.com | @romangram_com