#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_370
دستش و اورد سمتم ... كشيد رو صورتم... پوزخند زد ... مي لرزيدم ... اومد نزديكتر ...
با اخم نگاش مي كردم ... چسبيده بودم به ديوار ... دستش و آورد سمت شالم ... شالم و كشيد ... محكم نگهش داشتم ... اما دست بردار نبود ... كه يه صدايي از بيرون اومد ...
- عباس بپر بيرون... اومد ...
سرش و اورد نزديك ... از بوي نفسش بدم اومد ... گلوم و با دستش گرفت ...
من امشب برمي گردم خانوم كوچولو ... اگر كلمه اي از من به رييس حرفي بزني خودم امشب كلكت و ميكنم ... شير فهم شدي ؟
چشام و بسته بودم و اخم كرده بودم ... جوابش و ندادم ... كه در باز شد ... اون يارو سيني رو برداشت ...
- آقا صبحونش و نخورده ... اومدم تهديدش كنم كوفت كنه ...
همون مرد بت منه بود ... اومد نزديك ... در برابر اين سياه پوشه غولي بود ... يقش و گرفت بلندش كرده ...
با يه دست ديگش كه ازاد بود يه مشت كاري زد تو شكمش .. كه نعرش رفت هوا ... دلم آروم شد ...حقش بود ...
ولش كرد ... افتاد زمين و ناله مي كرد ... بت من اشاره كرد بيان ببرنش ... دو نفر كه همه سياه پوش بودن وارد شدن ... دستاي هم رزمشون و گرفتن و كشيدنش رو زمين ...
اونم رفت بيرون ... آدماش در و بستن ... يه نفس راحت كشيدم ... هنوز تن و بدنم مي لرزيد ... خدايا تا كي بايد اينجا ميموندم ... چرا فرشاد و بقيه يه كاري نمي كنن ...
صبحونه رو خوردم و همه منتظر تو حياط نشسته بوديم ...گوشي رو ميز بود ... همه چشا به گوشي ...
romangram.com | @romangram_com