#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_369

دوباره مكالمه قطع شد ... حرفاش و مو به مو به اريا گفتم ...

آريا پا شد رفت سمت پنجره ... كلافه برگشت سمتم

- نمي فهمم ... اصلا نمي فهمم چرا وجود من باعث آزارشه ... پاي من روي منافع كيه ؟!

هممون رفته بوديم تو فكر ...كه ناگهان فكري اومد تو سرم اما خودم و كنترل كردم و دهنم و بستم بايد اول مطمئن مي شدم...اگر صحت نداشته باشه ... درست نبود گفتن اين حرف ... قهوه رو بر داشتم و با يه نفس سر كشيدم ...

مهري خانوم از تو حياط اومد تو
- صبحونه حاضره ... رو ميز تو حياطه ...

به آريا گفتم من ميل ندارم شماها بريد ... ولي آريا با اصرار مجبورم كرد همراهيشون كنم و يه دولقمه اي بخورم ...



آنيتسا

نشسته بودم رو تخت ... سيني صبحونه جلوم بود دوباره ساندويچ سرد .. دلم واسه صبحونه خونه تنگ شد ...

من اينجا زخم معده ميگيرم ... ولي بايد مي خوردم بايد سرپا مي موندم ... تا ساندويچ و برداشتم در انبار باز شد ... يه پسر جوون با يه تيپ مشكي وارد شد ... در و سريع پشت سرش بستن ... اومد نزديك ... خودم و جمع كردم ... نگاههاش آزارم مي داد ... نشست رو تخت .. تو يه سانتيم ...

خدا اين چي مي خواد ازم ... اون بت من گفت نمي زاره اينا اذيتم كنن ...


romangram.com | @romangram_com