#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_371
مهري خانوم يه سيني گل گاو زبون اورد ... قرصاي خانم آريا منش و داد و برگشت تو ...
بيتا كنار آريا نشسته بود و دستاش تو دستاي آريا بود ... نگاه من رو دستاي اونا ... با حسرت ...
تا عصر منتظر بوديم ... نهار رو هم همونجا خورديم ... كه همه به جز چند لقمه اي نتونستن بخورن ...
مهري خانوم و بيتا در حال جمع كردن ميز بودن كه خانم آريا منش با بغض گفت
- اگر موافق باشي نذر كردم اگر آني به سلامتي برگرده ... تمام مخارج مجلس عروسيتون و بديم به خانواده هاي مستحق ...
با مهربوني به خانم آريا منش كه بيشتر از مادرم دوسش داشتم نگاه كردم ...
- فكر خوبيه مامان جان ... كاملا موافقم ...
مامان خنديد .. يه خنده تلخ ... كه همزمان بغضش تركيد واشكاش جاري شد ... با دستمال پاكشون كرد ...ادامه داد
- بايد توكلمون به خدا باشه ... به اشكاي من نگاه نكنين ... يقين دارم هيچ بلائي سر آني نمياد ... چون خدا رو دارم ...
منم يه لبخند به نشونه تاييد زدم ...
ساعتاي 3 بعد از ظهر بود كه باز تماس گرفت ..
- سلام -
romangram.com | @romangram_com