#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_363


واي كه دلم چقدر هواي تخت گرم خودم و كرده بود ... تختي كه اصلا قدرش و نمي دونستم ... يه نعمتي بود كه فراموش شده بود ...

حالا رو اين تخت فلزي خشك ... تمام بدنم درد گرفته بود ... به ساعتم نگاه كردم .. ساعت 10 شب بود ... صداي قار و قور شكمم به پا شده بود ...

سيني رو كشيدم جلو ... يه ساندويچ سرد ... كه مشخص بود توش چيه ... چند تا كالباس و خيار شور ...ولي گشنم بود ...همونم با ولع خوردم... يه ليوان آبي كه تو سيني بود و سر كشيدم .. گيج شده بودم ... كم كم چشام سنگين شد و ...
فرشاد

چشام و باز كردم ... چشم افتاد به عروسك صورتي آني كه از پرده اتاقش آويزون بود ... اونورتر يه ستاره كه روش اسم قشنگش حك شده بود ...

كم كم يادم افتاد چه اتفاقي در حال افتادنه ... پا شدم نشستم ...

ولي گيج بودم و به شدت خوابم ميومد ... به ساعت اتاق نگاه كردم ...ساعت 8 صبح بود ... تا خواستم پا شم سنگيني چيزي رو رو دستم حس كردم و بعد سوزشش ... سرم بهم وصل بود ...

سرم و از رو چهار پايه برداشتم و از اتاق رفتم بيرون ... آريا تو پذيرائي نشسته بود ...

تا ديد من و دويد سمتم ...

- چرا پا شدي ... دكتر گفته بايد استراحت كني ...

هيچي نگفتم ... كمك كرد بشينم رو كاناپه ...روم و كردم به سمتش...

- ديگه اون كفتار تماس نگرفت ؟

romangram.com | @romangram_com