#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_357

مهري خانوم پريد پايين ... زير بغل خانم ناصري رو گرفت ... كه فرشاد داد كشيد ...

- نه ... بزار ببينم ... بزار ببينم هنوز يادش نرفته يه موجود دو پا به دنيا اورده كه اسمش فرشاده... خيلي وقته مادريش از يادم رفته ... بايد ااين صحنه رو تو ذهن خستم قاب كنم ...

به زور قدم برداشت و از پله ها اومد پايين ... .. آريا خواست كمكش كنه اما با دست مانعش شد ... رفت و روبروي مادرش كه هنوز زانو زده بود رو زمين ايستاد ...

- من فرشادم ... مطمئني من و با پسرت آريا اشتباه نگرفتي ... ببين من و ... من آريا نيستم ...
خانم ناصري پا شد با دست لرزون دستمالش و ازتوي كيفش برداشت و آورد سمت پيشوني فرشاد ... اما فرشاد مانع شد ...
- من فرشادم ... پسري كه 12 سال پيش مادرش مرد ... همون شبي كه مادرش پتو رو از روي اون كشيد تا بالاي مثلا دوستش بندازه ... مادر من همونجا مرد ...

من فرشادم كسي كه 12 سال پيش سه ماه تموم تو حياط خوابيدم و سگ لرزه زدم ...شايد دل مادرم به حالم بسوزه و عشق مادريش و بهم ثابت كنه ... اما ... حالا واسه دوذره خون اشك مي ريزي واسم ... ؟!

تا حالا شده لبخندي رو كه نثار پسرت آريا مي كني به منم ارزوني كني ... ؟

تا حالا شده مثه يه مادر نگام كني ... از روي محبت .. نه از روي نفرت ...؟!

من و آريا تاوان هرزگي تو ايم ... تاوان افسار گسيختگيت ... تاوان هوسبازيت ...

ولي من صد داغ دارم... اون يك داغ ...

اشك و خون رو صورتش مخلوط شده بود ... اما الان گريه نمي كرد ... تو چشاش رنگ غم بود ولي اشك نمي ريخت ... زل زده بود به چشاي مادرش... ولي سرد و بي روح ... ادامه داد

- ازم بدت ميومد ... چون از پدري بودم كه عاشقش نبودي ... عاشقت بود و دوسش نداشتي ... چون جاي عشقت و گرفته بود ..

romangram.com | @romangram_com