#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_356


آريا پا شد ... دست مامانش و گرفت و آورد سمت صندليا ... نشوندش رو صندلي ... خم شد سمتش ... خيلي آروم شروع به صحبت كرد ...

- مادر من مي دونم نگراني ... اما اينكه به پليس خبر نديم ريسكش بيشتره ... تو ميدوني الان بچت و كجا بردن و چه اتفاقات بدي امكان داره واسش بيفته؟

- خانم آريا منش همينطور در حال گريه بود كه فرشاد رفت سمت نرده ها ... همينطور كه دو دستش و به ميله ها مشت كرده بود با همون صداي گرفته خطاب به خانم آريا منش گفت

- نه مامان جان ... نمي تونيم دست رو دست بزاريم ...نمي تونيم ...نميتونيم فقط نظاره گر باشيم ... من نمي تونم ...

داره شب ميشه .. شبه و پر از وسوسه ... شبه و پر از كثافت ... شبه و پر از گرگ ... شبه و ...

رفت سمت ديوار ... داد ميزد و خدا خدا مي كرد ... با هر خدا خدا كردنش سرش و محكم مي كوبيد به ديوار ...

آريا كه بهتش زده بود رفت سمتش اما نمي تونست مانعش شه ... دست خودش نبود رسيده بود به حد جنون ...

نعره مي زد ... خون چيكه چيكه مي ريخت روي زمين ... كه ناگهان صداي زنگ آيفن و متعاقبش ورود خانم ناصري به حياط ...

وسط حياط كه رسيد چشش خورد به ديوار خوني و پسرش ... زانو زد رو زمين ... اشك ريخت رو گونه هاش ... با لب لرزون داد زد

- نكن اينكار و مادر ... فرشادم .. تو رو خدا ... فقط تو موندي واسم ...

فرشاد با شنيدن صداي مادرش مكث كرد ... پيشونيش مملو از خون بود ... چشاي متورمش و به زور باز نگه مي داشت ... روش به ديوار بود... برگشت ... دو قدم برداشت .. خيره شد به چشاي مادرش ...


romangram.com | @romangram_com