#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_352
گوشي رو برد بالا كه زنگ بزنه 110 كه آريا گوشي رو گرفت
- فرشاد جان مي دونم نگراني منم نگرانم ...داداششم خير سرم ... ولي اين منطقي نيست 5 دقيقه نيست غيبش زده به گفته خودت ...
زنگ بزنيم چي بگيم .. مگه بچه 2ساله است بگيم گمشده ؟!
بايد يه دليل موجه داشته باشيم ... من تا نيم ساعت پيش تو حياط بودم هيچ صداي مشكوكي نشنيدم .. بالاخره اگر كسي اذيتش مي كرد يه دادي بيدادي ... بشين آروم باش ... شايد اتفاقي افتاده زنگ مي زنه خودش ...
فرشاد دستش و برده بود لاي موهاش و سرش و به نشونه باشه تكون داد ..
مهري خانوم يه سيني گل گاو زبون واسه همه آورد ... انگار اينجا رسم بود تا اعصابا خورد مي شد گل گاوزبون دم كرده جلوت بود ...
باز اين دختره بي فكر كجا رفته ... من كه مي دونم چي تو سرشه .. حتما مي خواد اين بنده خدا رو دغ بده ... بزرگش كردم ... اگر من نشناسمش كه به درد ... ميخورم .. مرتب مي گفت نقشه دارم ... ميخوام جونش و به لبش برسونم باورم نميشد ... بيا ...
خوب بابا دلت نسوخت روز اول ؟! بي انصاف ... پسره كم مونده سكته كنه ... مرتب اسپري اكسيژنش دستشه و ميزنتش ... دلم واسش ميسوخت ..
آريا اومد سمتم ... قيافه اونم نگران به نظر مي رسيد ... زير گوشش گفتم
- بابا يه جوري بهش بفهمون نقششه ...ميخواد اذيتش كنه
- جون آريا راست ميگي؟! ...
romangram.com | @romangram_com