#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_351


- چه خبره ... ؟

آريا دوباره شماره گرفت ... من همونجا خشكم زده بود ... تمام بدنم از دلهره ميلرزيد ..

گوشي و از دستش قاپيدم ... صداي زنگ ... فقط صداي زنگ ... نعره كشيدم به بلنداي اسمون

- جواب نميده ... جواب نميده ... خداااااااااا
بيتا

آريا سعي داشت آرومش كنه ولي بي فايده بود ... مامان آني روي پله ها رو دو زانو نشسته بود و دستش و به نرده هاي سفيد كنار گرفته بود ... بنده خدا نمي تونست خودش و نگه داره...

فرشاد دست به كمر گوشي به گوشش بود و مرتب دور خودش مي پيچيد ...

دوباره نعره زد ...

- جواب نميده ... مي دونستم يه اتفاقي ميفته ... بايد زنگ بزنيم 110

مامان آني همنيطور كه چشاش خيره به درختا بود ... آروم طوري كه به سختي كلمات و ادا مي كرد ...

- فرشاد جان شايد يه جايي رفته ... مطمئني چيزي بهت نگفت ... ؟!

- نه مامان جان هيچي نگفت ... قرار شد تو ماشين بمونه برم و يه چيزي بيارم بخوره ... من خاك بر سر يادم رفته بود اون بدبخت هيچي از صبح نخورده ...

romangram.com | @romangram_com