#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_347


مسير و عوض كردم به سمت خونه ...وقتي رسيديم دم در باز يادم افتاد ... يادم افتاد واسش حلقه نگرفتم ....

دوباره مي خواستم حركت كنم كه دستم و گرفت ... درجا خشكم زد اين اولين باري بود كه عمدا ...

ديگه من ، من نبودم ... يه حسي بود فراي تصور ... دو دقيقه نه شايد سه دقيقه ... نگاه من به چشاش بود و اون چشاش به دست من ... زمان متوقف شده بود ...

دستاش هر لحظه داغتر مي شد و من هر لحظه نفس كشيدن تو اوج تپش قلبم سختتر ... نگاش به دستام بود ... مردمك چشاش مي لرزيد و شوق درونش و داد مي زد ... شيريني اون لحظه تا مدتها نه تا سالها زير زبون دلم موند ...

دستش و كشيد كنار .. در حالي كه مسير نگاش رو كيفش بود ...

- كجا ... كجا ميخوايم بريم ... ؟!

يه نفس عميق كشيدم كه بتونم حرف بزنم ...

- يادم رفته واست حلقه بخرم ...

- من خيلي گرسنمه ... حالم داره بد ميشه .. برم از تو خونه يه چيزي بخورم تو هم برو به مامانت توضيح بده بعد بريم ...

- ميريم يه رستوران به مامان همونجا زنگ مي زنم ...

- نه ... تا رستوران ميميرم از گشنگي ... صبحونه نخوردم الان ظهره ... يه ساندويچ كوچولو بر مي دارم ميام ...


romangram.com | @romangram_com