#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_346

حس مي كردم اگر اين آرزو رو از دست بدم ... اگر اين تمام محبت دنيام رو ازم بگيرن ... عمرم تموم شده است ...

تموم محبت مادري رو از آني مي خواستم ... گرچه توقع فرا افراطي بود ولي مي خواستم ...

وسط اون سكوت مطلق كه بارها و بارها توش از خدا تشكر كردم و بابت غلطاي گذشته ابراز پشيموني .. صداي اين كمال آرزوهام در اومد ...

- فرشاد ؟

- جانم ...

- مي دونم سوالم ربطي به حس الانمون نداره ولي مي خوام بدونم ... ديشب حس كردم نمي خواي بگي ... اصرار نكردم ... اما الان فرق مي كنه ...

- چي رو ؟

ترسيدم ... دوباره اون استرس لعنتي افتاد به جونم ... نميشه از ندونسته هاش نپرسه ...

- اينكه آريا پسر باباي من نيست اينو به مامان گفتي؟ ... خوب اينو كه احتمالا مي دونسته ... پس مشكل چي بود كه اون روز مامان كارش به بيمارستان كشيد ؟!...

خدايا چي بگم كه دست از سر اين موضوع برداره و اين كاخ و خراب نكنه ... وقتي من كه يه مردم از اين موضوع شكستم ... آني كه شكننده تره هم مي شكنه ... تكليف من دلداده چي ميشه؟ ...

- من به مامانت گفتم مي خوايم به آريا بگيم بايد خودش و آماده كنه زودتر... مامانت شايد از هراس اينكه آريا رو از دست بده حالش بد شده ... البته عجله كردم ... شايد بابات مي گفت بهش بهتر بود ... جو گير شده بودم ...

توي دلم خدا خدا مي كردم باور كنه و از نظر منطقي ديگه براي هضمش مشكلي پيش نياد ... و گمان كنم به خواستم رسيدم ...چون ديگه سوالي نكرد ...

romangram.com | @romangram_com