#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_341


- الان وقت اين حرفا نيست ... بايد خوش باشين ... فرشاد جان تو چطوري مادر ؟

- فرشاد كه تو فكر بود با سرفه من حواسش اومد سر جاش ...

- من ؟

آريا كه لم داده بود ... با يه دستش دست مامان و گرفته بود و دست ديگشم دور كمر بيتا حلقه شده بود .. باز خنديد

- مادر من تو چرا ؟! حال اين خوب نباشه حال من بايد خوب باشه ... ؟1 نه ... حال من بايد خوب باشه ؟!

- حال تو هم بايد خوب باشه ... مگه زنت كنارت نيست ؟...

- زنم كنارم هست اما با اين تهديداي شوهر جنابعالي هر آن امكان داره زنم و ازم بگيرن ...
ديگه خنده اي رو لباش نبود ... يه مدت هممون ساكت بوديم كه فرشاد كنار يه شيريني فروشي نگه داشت ... در و باز كرد كه پياده شه ... مامانم گفت

- كجا ؟ خودم كيك پختم ...

فرشاد در وبست و با خنده شيريني رو لباش خيلي آروم خطاب به من گفت ...

- به به... پس كيك مادر زن امروز مي خوريم ...

بعد بلند از مامانم تشكر كرد ...

romangram.com | @romangram_com