#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_342
آريا زد پشت شونه فرشاد ...
- بدو .. بدو پايين دسته گل كه مي خواد ...
توي دل من غوغا بود ... حالم اصلا خوب نبود ... به شدت استرس داشتم ...
رفت و با يه دسته گل خيلي خوشكل برگشت ... داد دست مامانم ...
فرشاد
رسيديم محضر ... انگار يه طبل مي زدن تو قلبم ... از شوق نفسم بالا نميومد ...
ولي يه ترس عجيب توي دلم غوغايي راه انداخته بود ... مي ترسيدم ...نكنه لحظه آخر همه چي به هم بخوره ....
آني يه مانتو وشال قرمز رنگ پوشيده بود ... چش ابروي مشكيش از هميشه جذاب تر شده بود ... هيچ كس و نمي ديدم جر اون ...
نشسته بوديم بيرون اتاق ... منتظر بوديم ... آني هم كنارم بود ... كيف كتابي مشكيش و گذاشته بود رو پاش و درش و باز وبسته مي كرد ...
دستاي استخونيش و كه ديدم ... يادم افتاد واسش حلقه نگرفتم ... گفتم يه چيزي از ذهنم پريده ... مهم نيست بعد مي گيرم واسش ...
مهم اين بود كه تا چند دقيقه ديگه اين دختر مال من مي شد ... كسي كه واسه تصاحب قلبش سالها زحمت كشيدم ...
romangram.com | @romangram_com