#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_340
اگر اين عادت بي اجازه وارد شدن و از سرش مي نداخت الان از اين خبر هنوز اطلاع نداشت ... حالا خوب يا بدش و نمي دونم ...
رسيديم خونه ... فرشاد گفت پياده نشين ...
رفت زنگ و زد و مامان بالفور دم در بود ... پياده شدم بغلش كردم ... خواستم ازش بشينه جلو ... ولي هر چي اصرار كردم فايده نداشت ... عقب نشستن ...
به فرشاد گفتم
- به مامانت نميگي بيان ؟!
- نه گفت بريد عقد كنيد بيايد خونه ما ...
فرشاد برگشت عقب رو به مامان ...
- آقاي آريا منش نميان ؟
- نه ... واسه شركت كار مهمي پيش اومده بود ...واسه مدتي رفته امارات .... گفت از بچه ها عذر خواهي كن ...
برگشتم سمت مامان .. با ناراحتي نگاش كردم ...
- نكنه واسه همين ديروز حالتون بد بود ؟! به خاطر من دعوا كردين با هم؟! ...
مامانم خنديد ... ولي مصنوعي ...
romangram.com | @romangram_com