#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_339
صداش و كه شنيدم ... تلاطم قلبم شروع شد ... حسي كه صبح و واسم قشنگتر كرد ...
آريا از تو ماشين دست زد ...
- آفرين بر مرد با فرهنگ ... خدا كنه تا آخر آدم بموني ... نكنه بشي عروس تعريفي !!!
فرشاد هم كت اسپرت مشكي تنش بود و شلوار جين مشكي...به حرفاي آريا مي خنديد ...
واي كه چقدر ج . ي . گ . ر شده بود ... بوي عطر هميشگيشم تو حياط پيچيده بود ... حالم عجيب بود .. باورش سخت بود كه ...
توي راه من و فرشاد ساكت بوديم ... هر از گاهي نگاههاش و روي خودم حس مي كردم ..
بيتا و آريا يه ثانيه ساكت نمي شدن ... اين مي گفت اون مي گفت ... واي كه در و تخته رو خدا خوب جور مي كنه ... دل دادن و قلوه گرفتناشون و كه ديگه نگو ...
گاهي اونقدر افراطي مي شد كه فرشاد با خنده به من اشاره مي كرد .. كه ببين اينا رو ...
فيلمي شده بود اون عقب ... آريا با ماشين خودش نيومده بود ... با آژانش اومده بود ...
اون روزم هر چي در زده بودن صداي موسيقي زياد بوده ما نشنيده بوديم ...
آقا خودشو از رو ديوار انداخته بوده تو... و بعد اون افتضاح پيش اومد ..
romangram.com | @romangram_com