#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_332

جفتشون برگشتن سمتمون ... آريا با خنده ..

- بخندين ... بيرون گود نشستيد بايدم بخندين ... صداي گوشي فرشاد اومد ...
برش داشت ...

- سلام مامان ...

دويد بيرون ... كه راحت بتونه حرف بزنه ... نميدونم چرا يهو دلشوره گرفتم ... شايد به خاطر اين بود كه هر زمان مامانش پيداش مي شد يه درد سرم مي اومد پشتش ...

ده دقيقه اي نشد كه پيداش شد ... دلم تنگ شد تو اين ده دقيقه واسش... همين كه جلو چشم مي بود دلخوشي بود واسم ...

- مامان فخري بود ...

رو كرد سمت آريا ... آريا سرش و انداخت پايين ...و با گوشيش ور مي رفت ... كه بگه مهم نيست واسم ... فرشاد رو كرد به من ...

- گفت فردا بريم اونجا فرداشب يه مهموني مي گيره واسه جشن عقد كنونمون ... گفت سنگ تموم ميزاره ... يه نفسي كشيد و نشست رو مبل ...

موبايش و مي زد به لباش و چشش خيره به ديوار روبروش ... يه چيزي آزارش مي داد ... منم كه فضول ...

گرچه از الان بايد از همه كوچه پس كوچه هاي ذهنش مطلع مي شدم ... كه بتونم بيشتر بشناسمش ... شريك درداش باشم ... مثلا !!!

صداش كردم .. سريع اومد كنارم .. بيتا كه ديد مزاحمه از كنارم پا شد فرشاد نشست ..


romangram.com | @romangram_com