#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_318
- چرا حالا ... چرا حالا بايد خبر دار شه .. اصلا چرا خبر دار شه ؟!... اينكه آريا از پدري نامعلوم و مادريه كه با هركسي مي خوابيده ... خبر قشنگيه ؟! كه مي خواستن در جريان بزارنش....
وسط حرفاش صداي شكستن از پايين اومد ... جفتمون ساكت شديم ... طبقه پايين كه كسي نيست .. پس اين صدا ؟!
به آني آروم گفتم همينجا بشين يه نگاهي به پاينن بندازم ... ترسيده بود ... ولي گفت .. باشه ...
با احتياط از پلكان پشت بوم اومدم پايين ...روي زمين سايه يه نفر و ديدم .. گويا پشت ديوار نشسته بود ...
ترس برم داشت .. دور برو و يه ديد زدم ... يه چوب ضخيم هميشه اين طرفا واسه احتياط قرار مي دادم ... اما الان به چشم نمي خورد ...
از تو باغچه يه سنگ به اندازه يه آجر برداشتم و آروم رفتم طرف سايه .. با يه جهش خودم پرت كردم جلوش تا خواستم بزنم ...
آريا بود ... كنارشم بيتا ...
نشسته بود كنار ديوار و دستاش رو سرش بود ... ماتش برده بود...
بيتا اشاره كرد حرفاي ما رو شنيدن ...
ده دقيقه اي بدون اينكه حرفي رد و بدل شه همونجا ايستادم ... بايد يه مقدار با خودش تنها مي بود ...
به بيتا اشاره كردم بره بالا آني اونجاست ... رفت ... منم رفتم تو خونه ...
يه مقدار گل گاو زبون هميشه تو يخچال بود ... برش داشتم دم كردم .... دماش متعادل كه شد ...
بردم براش...
romangram.com | @romangram_com