#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_319

وضعيتش تغيير نكرده بود ... حتي مسير نگاش.. سيني رو گذاشتم رو زمين... منم نشستم رو دو زانو كنارش ...

- آريا ... مي دونم سخته داداش...ولي الان اين حقيقت چيزي رو عوض نمي كنه ...

تو الان تو بهترين شرايط زندگي مي كني... نه از نظر محبت كمبود داري... نه از نظر رفاه... نه وجهه اجتماعي ...

حالا من كه هم پدرم مشخصه هم مادرم ... چه گلي زدم به سر خودم ...

يادم نمياد دست محبت مادري رو سرم كشيده شده باشه ... همه محبتش پول بود كه اونم با يه نگاه سرد نصيبم مي شد ... تمام محبت مادر من مال تو بود ...

برگشت زل زد تو چشام ...

- منظورت چيه فرشاد ؟ ...

- من اينو به آني نگفتم اما الان وقتشه كه بدوني ... مادر من مادر واقعيته ...

تا حالا فكر نكردي چرا اون لبخندي كه نصيب تو مي شد نصيب من نمي شد ... چرا محبتي كه به من نمي كرد صادقانه به تو ابراز مي كرد ...

دليل اينو نمي دونستم ... هميشه فكر مي كردم چون دوستمي دوست داره ... ولي دركش خيلي سخت بود كه چرا دوستت عزيزه واسه مادرت اما خودت ...

- فرشاد مي فهمي چه داري بلغور مي كني ... اين حرفا چه معنايي داره ...؟!

- آره داداش بزرگه مي فهمم ... مادر من مادر واقعيته ... اما اينكه پدرت كيه ... من نمي دونم ...دروغ چرا ...مامان تصور مي كنه تو پسر آريا منشي ... آريا منشم با آزمايش فهميده ...

romangram.com | @romangram_com