#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_317
- خوب... فرشاد بقيش ...
- يه روز مياد به بابات بچه اي رو نشون ميده كه ادعا مي كرده پدرش باباي تو بوده ... بابات ازش آزمايش ميگيره و مي فهمه اون بچه مال اون نيست و از يه مرد ديگه است ...ولي اون بچه رو به دلائلي كه من نمي دونم بزرگ مي كنه ...
چشاش گرد شد ... من من كنان گفت ...
- نكنه اون بچه منم ... فرشاد مي خواي بگي اون بچه منم ؟!
- نه ... اون بچه تو نيستي
- اگر من نيستم ... پس... آريا ؟
سرم و تكون دادم ...
- اونوقت تواين حرفا رو گذاشتي كف دست مامانم ؟!... تو از كجا خبر داشتي؟! ... اخبار خانوادگي و خصوصي باباي من دست تو چيكار مي كرد؟! ... چرا فاششون كردي؟! ...
اينجاش جا افتاده بود اينكه اون دوست دختر مادر منه نمي دونستم ولي يه چيزي ته قلبم مي گفت اينو نگو ... ادامه دادم
- چون دوست آريا بودم بابات من و در جريان گذاشت كه اول به مادرت بعدم خود آريا رو در جريان بزارم ...
دروغ بزرگي بود ... اما چاره اي نبود ... نميخواستم كاخ آرزوهام خراب شه ...
romangram.com | @romangram_com