#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_315
...
نخير خانومي ... از نيم ساعت قبل تو حياط منتظر بودم كه بوته گل ياس تكون بخوره و يه شاخه ياس بچيني و بفهمم كه داري ميري مدرسه ... وقتي مي اومدي بيرون و با اون اخماي تو هم از كنارم مي گذشتي ... دلم مي لرزيد آني ... براي تو زوده ... اما من خيلي صبر كردم كه اين آني خشن و نرم كنم ...
باز سرش و انداخت پايين ...
- خبر كنم ؟... مامان اينا هم فردا ميان ...
سرش و به نشونه آره تكون داد ... دلم آروم و قرار نداشت... هنوز باورم نمي شد ...
غذا رو آوردم ... من با اشتها مي خوردم و اون با لقمه بازي مي كرد ... يه لقمه گرفتم بردم سمت دهنش ... سر پايين خوردش ... اون دختر پر شر و شور از شدت شرم زبونش قفل شده بود .. ميشه اين خواب رويا يا هر چيز ديگه اي كه هست زودتر اتفاق بيفته ...
ته دلم ميترسيدم .. مي ترسيدم يه چيزي اين وسط خراب كنه اوضاع و ...
شام و خورديم ... نشسته بودم كنارش ...به آسمون نگاه ميكردم ... كه آروم پرسيد ...
- بگو ... از اين به بعد نبايد چيزي رو مخفي كني ازم ... بگو راز آريا چيه ... اونشب به مامانم چي گفتي
ترسيدم ... نكنه داره اوضاع خراب ميشه ... ولي بايد اعتمادش و جلب مي كردم ... درست مي گفت .. نبايد چيزي رو مخفي كنم ... با دلهره پرسيدم ...
- قول ميدي ... اگر حقيقت و بدوني زير قرارمون نزني و فردا؟ ...
سرشو تكون داد ...
romangram.com | @romangram_com