#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_308


خدا رو شكر كردم كه تونستم حال و هواش و عوض كنم ...

يه نيم ساعتي حرف زديم ... اون از دوستاش مي گفت و دوران مدرسه ... حرف زدنش شيرين بود ... با كمال ميل گوش ميكردم ...
ولي ماشاء ال... موضوع كم نمي آورد تا يكي تموم ميشد موضوع بعدي بدون هيچ فاصله اي شروع ميشد ... خوب البته استعداد حرف زدن رو از خانوما به ارث برده بود ...
هوا كم كم تاريك مي شد ... خواست بره تو ... جلوش و گرفتم ... مي ترسيدم از رفتن تو خونه ... من بودم و آني ... آني و دل بيتاب من ... دل بيتاب من و وسوسه شيطون ...

نبايد دست از پا خطا ميكردم ... وگرنه به راحتي آب خوردن جاي فعليم و تو دلش از دست مي دادم ... ازش خواستم بريم روي پشت بوم ... هوا خوب بود ...

قبول كرد ... رفتيم بالا ... واي فكر اينجاش و نكرده بود ... رو ديوارا پر بود از حرف دلاي مامانم ... خوب اينجا ويلاي قديميه مامان بود ... كه به نام من زده بود ... جوونيشو اينجا طي كرده بود ... به قول خودش تا دلش مي گرفته مي پريده اينجا ..قديما وقتي مي گفتم اين پرويز كيه كه همه جاي اين خونه يه اثري ازش هست ... جواب مي داد ... دوست پسر مجرديم بود ... اصلا فكرش و نمي كردم كه اين دوست پسر سابق آريا منش پدر آني باشه ...

پشه بند و آوردم و زيرش يه روفرشي و پتو پهن كردم و ... كيك و تنقلاتم آوردم ... لپ تاپ و روشن كردم ... ايستاده بود لبه پشت بوم ... دور تا دورش ديوار بود ... ولي بازم مي ترسيدم ...

- بيا كنار نيفتي ...

- ديوار به اين بلندي مگه بچه ام ؟

- نه محض احتياط ...

- بازم لج كرد ... اصلا از اين لج بازياش خوشم نمي اومد ... داد كشيدم سرش...

- گفتم بيا كنار شوخي ندارم ...


romangram.com | @romangram_com