#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_304

صداش و صاف كرد ...

- خوشبخت شي عزيز دلم ... آرزوي من وباباتم همينه ... خوشبختي تو ... اينو هيچ وقت فراموش نكن ...

- مامان چرا اينطوري حرف مي زني ... بگو چي شده ... قلبم اومد تو دهنم ...

- هيچي نشده از ذوقه ... خوشحالم كه دارم دخترم و مي فرستم تو خونه خوشبختي

- آخه اين خوشحاليه؟... تو داري ضجه مي زني ... چطوري باور كنم خوشحالي ...

- نه ديگه... بزار مادر شي مي فهمي ... ذهنت و اذيت نكن ... بهتره هر چه زودتر عقد كنيد كه راحت باشيد و خيال ما هم راحتتر ... همين هفته خوبه ؟...

ديگه گريه نمي كرد ولي غم تو صداش كه سعي داشت پنهانش كنه ... نه پاك نشد ...

- نه مامان زوده ... بزار حالا ... مي گم بهت ...

- باشه ... ولي فوقش تا هفته ديگه صبر مي كنم بايد زودتر من و باباتو به آرزومون برسوني ...

خداحافظي كرد و قطع كرد ...
تو حياط قدم مي زدم و به حال مامانم فكر مي كردم ... خشخش برگاي پاييزي زير پاهام حالم و بهتر مي كرد ... نگاه فرشاد و از پشت پنجره رو خودم حس مي كردم.. توي دلم تحسينش كردم ... اينكه مي دونه گاهي آدم به تنهائي نياز داره ...

نيم ساعتي گذشت ... خسته شده بود ... رفتم داخل ... جلوي پنجره بود ... هر دو نشستيم .. با گوشيم ور مي رفتم كه طاقتش نيومد ...


romangram.com | @romangram_com