#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_305

- چي شده ؟

- چي ، چي شده ؟

- الان با مامانت حرف زدي ... درسته؟ ...

- آره ... ولي تو بگو... نگفتي اونروز چي به مامانم گفتي ...

سرش و انداخت پايين .. اون دستاي مردونشو به هم ماليد و يه نفس عميق كشيد ... رو كرد به من ...
- مي گم بهت ... ولي الان بايد بگي چرا ناراحتي ... چه اتفاقي افتاده؟ ...

- در حالي كه چشم خيره شده بود به ديوار تو حياط كه از پشت پنجره هم پيچكاي سبز دورش ، قشنگيش و داد مي زد ...خيلي آروم گفتم

- مامانم دوباره حالش بد شده ... نمي گه چرا ... كتمان مي كنه ... ولي مي دونم حالش بده ...
روم و كردم طرفش ...


فرشاد

با يه نگاه ملتمسانه نگام كرد ...

- فرشاد جون من ... بگو چي گفتي اون روز توي آشپزخونه ...


romangram.com | @romangram_com