#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_286
فرشاد در حال رانندگي بود و من صندلي عقب دراز به دراز افتاده بودم ... اينجا چه خبر بود ؟! مثه يه فنر پا شدم نشستم ... كه فرشاد تو آينه با يه لبخند نگام كرد ...
- بيدار شدي خانومي ؟
يه چشش به جاده بود يه چشش به آينه ... منم ماتم برده بود عينهو يه مجسمه خشكم زده بود ... تصور كن از خواب پاشي به جاي تختت تو ماشين باشي ... اونم تو ماشين كي ... !!!
صداي خندش رفت بالا ...
- كيفت كنارته .... يه نگا به خودت تو آينه بنداز ...
دوباره بلند بلند خنديد ... ببند ... به چي مي خنديد ... نكنه به قيافه من ... سريع آينه رو از توكيف برداشتم و وااااااااي ...
اين چه قيافه اي بود يه شال قهوه اي كمرنگ كه 2 سالي بود از مد افتاده بود و اصلا بهم نمي اومد سرم بود ... موهام باز بود و مثه اين بچه شلخته ها ريخته بود دورم ... قيافم شده بود مثه كزت بي نوا ... صورتمم كه ...با حالت اعتراض گفتم
- اصلا من اينجام چرا ؟! وا نكنه دزديديم ... نگه دار ...
خندش بند نمي اومد ... وسط خنديدن گفت
- مي خواي پياده شي ؟ ! اونم با اين وضع ... چه شود ... اون وقت مي تونم مطمئن شم واسه هميشه مال خودمي ... چون عكست و مي گيرن پخش مي كنن تو كل شبكه هاي اجتماعي ... ديگه هيچ بني بشري دور و برت نمي آد ... اون وقت من اين اردك زشت و مي زارم رو چشام ...
هر چي خواست بارم كرد ... سرم و دزديدم كه تو آينه ديده نشم .. خودم و مرتب كردم ... همه وسائل تو كيفم بود حتي يه شال ديگه ... اينو عمدا سرم كرده بود ؟!
romangram.com | @romangram_com