#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_281


- با پسر دكتر مسلمي تماس گرفتم ... چي بگم الان بر مي دارن ...

من يه چشم به اون بود يه چشم به بابا ... اون خائنم از من چش بر نمي داشت و رگ گردنش ازشدت عصبانيت زده بود بيرون ... رنگش شده بود لبو ... آريا مي خنديد واز پشت شونه هاش و مي ماليد و دلغك بازي در مي آورد ... آريا رو كرد به من

- خوب بگو آره ...حداقل اين بنده خدا يهو سكته رو بزنه ديگه چرا زجر كشش مي كني ...

بابا يه چش غره سمتش رفت كه ساكت شد وبا يه تك سرفه بقيه حرفش و خورد ...

بابا شروع كرد به احوالپرسي و اينكه غرض از مزاحمت اينه كه تماس گرفتيم نتيجه نهائي رو بگيم خدمتتون ...

به من اشاره كرد كه بگم آره ؟... به آريا نگاه كردم با سر اشاره كرد نه ... به مامان نگاه كردم ... گفت هر طور خوردت ميخواي مادر ... به مهري خانم نگاه كردم با دست اشاره كرد نه ...

سرم و تكون دادم به نشونه نه ... خائن يه نفس عميق كشيد ... پيشونيشو ماليد ... يه اخم كيچيك ابروهاش و برده بود توهم ... بابا عذر خواهي كرد و گوشي رو گذاشت ...

آريا و مهري خانوم شروع كردن به تشويق : آفرييييييييييييييييييين

كه بابا تماس دوم و گرفت ..اي بابا تا امشب تموم فكراي من و نقش بر آب نكنن دست بردار نيستن ...
بابا همونطور كه تماس مي گرفت .. رو دهنه گوشي رو گرفت و رو به من ...
- بابا جان هيچ اصراري نيست كه به يكي شون آره رو بگي من از نظرم برگشتم ميتوني درس بخوني ...

باز شروع كرد به احوالپرسي ... آريا همونطور كه دوباره شونه هاي آقا رو مي ماليد گفت


romangram.com | @romangram_com