#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_280

- پسرشم برد ايشالا ؟

- نه اون موند ... مامان نذاشت .. قرار شد فردا همه با هم بريم ويلا ... بابا هم كارت داره بدو بيرون ...

رفتيم بيرون ... آقا روي مبل نشسته بود پا رو پا انداخته بود و دستش به پيشانيش بود ...چشاش قرمز بود و تابلو بود گريه كرده ...
بابا كه نگاش به نگاههاي چپ چپ من به خائن بود با ملايمت گفت : بشين

- خوب فكرات و كردي ؟

- فكر چي رو بابا ؟

-اينكه كه از بين اين چهار گزينه مي خواي كدوم و انتخاب كني ...

- به اين زودي ... بايد فك كنم ... اين آقا رو از تو ليست بزنيم كنار يه گزينه ديگه مونده گفتيد اضافه شده ...

بابا مكث كرد بعد دو ثانيه ادامه داد

- همين آقا فرشاد بود ديگه ... نگفته بودم بهت قبلا به دلائلي ...

به اونا هم يه ساله داري فكر مي كني بابا ... من اصراري نداشتم قصه شروع شه ولي خودت خواستي بيان .. اينا هم امشب گفتن خبر نهائي رو بديم ...يا آره يا نه ... بگو مي خوام تماس بگيرم باهاشون ...

مونده بودم چي بگم ...خوب مسلم بود دلم با هيچ كدومشون نبود ... من اصلا نمي خواستم ازدواج كنم...
به خاطر لج و لجبازي با اين خائن گفتم بيان ... خوب حالا بيا درستش كن ... داشتم فكر مي كردم ... كه بابا گوشي به دست اشاره كرد به من

romangram.com | @romangram_com