#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_270

- بزار عمل بيتا انجام شه بعد ... آريا راز مهمي نيست اما امكان داره اعصابا رو داغون كنه ... يه مدت حس كنجكاويت و افسار كن ...

- اعصابم و كنترل مي كنم ... حالا كه فهميدم رازي در ميونه ... اگر نفهمم انگار بگن نفس نكش ... نميشه ... جان داداش بگو چه خبره ... به جان مامانم قسم ميخورم دست آني رو بزارم تو دستت ...
چشم به بيرون بود قيافه خندان آني ... آريا هم مرتب اصرار مي كرد كه دهن باز كنم ... اما به آريا منش قول داده بودم ...

نمي دونم چقدر طول كشيد كه اون مرتيكه و خانوادش شر و كم كردن و نفس من راست شد ...

از اصراراي آريا جونم به لبم رسيده بود ... كه در اتاق زده شد ... خانم آريا منش اومد تو ...

- آقاي دكتر ... نوبت شماست ... مامان تشريف آوردن

به آريا نگاهي انداختم ... يه شونه اي بالا انداخت ...

- مامان من اينجاست ؟

- آره ديگه پرويز ميگه اومدن خواستگاري

چشام مثه يه تخم مرغ گشاد شد ...من و آريا باهم داد زديم

- خواستگاااااااااااري ؟!!!!!!!

- خانم آريامنش خنديد ...


romangram.com | @romangram_com