#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_266

بيست دقيقه اي كه گذشت ... مامان داخل شد...

- آني بيا بيرون ...

پاشدم كه برم ... مامان باز سرش و آورد تو ...

- آني چيزي كه در مورد آقاي دكتر گفتي صحت داشت ؟!
سرم و تكون دادم به نشونه آره

رفتم بيرون ... آقا پسرشون روبروي ورودي پذيرائي نشسته بودن و با قيافه كاملا طبيعي سر تا پاي بنده رو از نظر مي گذروندن ... با بابا و مامانش احوالپرسي كردم و نشستم ...

اثري از خائن و آريا نبود ... كجا رفتن ...اينطوري كه حال نمي ده ... مي خوام ببينم چه حالي داره ... احتمالا بردنش كه باز آتيش نگيره ... خيلي بد شد ...
پسره از اون سوسولاي قبلي نرمالتر بود ... گويا معاون اداره اي جائي بود و كار دولتي داشت ... واسه همونم تيپش نرما ل بود ... يه كت شلوار مشكي و يه بليز چهارخونه تقريبا ليموئي ...


فرشاد

آريا كلافه تو اتاق راه ميرفت و عصبي نگام مي كرد ...

- چطوري حرفات و باور كنم ؟...

- آريا تا الان بهت دروغ گفتم ؟ به جان خودم به محض اينكه رفتيم تو خونه ... حالم ازش به هم خورد ...
ازاينكه تو ماشين اونطوري باهاش درگير بودم به خودم تف و لعنت مي فرستادم ...

romangram.com | @romangram_com