#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_267
مرتب آني جلو چشم مي اومد ... دلم بيتابش شد ... از دست خودم و اون تفاله شكار شدم بد ....
انداختمش رو تخت ... چاقو رو از رو اپن برداشتم تهديدش كردم ... ازش پرسيدم با چه قصدي بهم نزديك شده... فكر كردم از طرف مهرانه است ... مي خواستم ازش اعتراف بگيرم ...
ولي گفت مهرانه اي نميشناسه ... تهديدش كردم گورشو گم كنه و آدرس آپارتمان و از تو ذهنش پاك كنه ... اما اصرار كرد شب و بخوابه صبح بره ... گفت الان ميترسه بره بيرون ... اما نيمه هاي شب طاقتم نيومد و بقيشم كه شنيدي ... من بابت همون چند دقيقه تو ماشين دارم عذاب نگاه نفرت آلود آني رو تحمل مي كنم ..
آريا دستش و به كمرش زد و رو بروم ايستاد ...
- اين كم چيزيه ... نيم ساعت باهاش حال كردي ... كمه ... بگم بياد تكميلش كنه ؟!!!!
- آريا مي دونم خريت كردم ... خودم مثه س * گ پشيمونم ...
سرم و گرفته بودم لاي دستام كه آريا گفت
- بيا اينجا ببين چه خبره ...
رفتم كنار پنجره آني و اون پسرك تو حياط در حال خنديدن بودن ... قه قهش بلند شده بود ...
بي معرفت ... تو اين چند وقت يه لبخند كوچولو رو هم از من دريغ مي كرد ... حالا ببين چه شاده ... اعصابم داغون بود .. كه آريا زد رو شونم ...
- داداش پرده رو كندي ...
romangram.com | @romangram_com