#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_256
- فرشاد يه دو روزي مهمون ماست... مي خواي اين دو سه روز مرتب تو اتاقت باشي ... ؟!!!
چشام باز چهار تا شد ... با يه حالت مابين تعجب و استرس گفتم
- چرا اونقت ؟!
- با اين قيافه درب و داغون مامانش ببينتش ... در جا سكته مي كنه ... ميخواست بره ويلاي خودش كه اجازه ندادم ...
- چرا نذاشتي بره بابا؟ ... خوب به فكر ما هم باش كه معذبيم اينجا ... اصلا مگه چطوري شده كه مامانش سكته مي كنه سالمه هنوز كه ... او موقع كه زير لگد و مشت و مال بود چرا اگر ميديدش سكته مي كرد ... اما الان كه ديگه سالمه ...
- دخترك من ... اينقدر لجباز نباش ... ميگه اگر با اين قيافه ببينتش بايد توضيح بده اونم نمي خواد سين جين شه ... الانم مرتب مي خواد پاشه بره ويلا ... مي خواي همه با هم بريم ؟
- بريد ... من و مامان مي مونيم شماها بريد...
- نشد اگر شما مي خواي بموني بمون ... من زنم و با خودم مي برم ... !!!
الهي فداش شم چقدر با خنده دوست داشتني مي شد ... دوباره شده بود همون باباي ماه خودم ... ديگه دوست نداشتم به اونشب نحس فكر كنم كه اون سيلي رو ازش خوردم اون بابام نبود ... به قول مامانم اون موقع شيطانه كه تجلي مي كنه تو جسم آدميزاد ..
بابا رفت بيرون و سفارش كردم منم زود بيام بيرون ...
رفتم جلوي آينه ... واي اين چه قيافه ايه ... موهاي فرم مثه فنر به هم پيچيده شده بود ... صورتم و كه ديگه نگو !!! ... روي تاپ تنم چند قطره آب پرتقال ريخته بود و پاچه شلواركم تا خورده بود ... !!! بقيشم بماند ...!!!
قهقهم رفت آسمون .... كه آريا در زد ... درو باز كردم ...
- چته ؟! ترسيدم فك كردم داري گريه مي كني ... الحمد ال.. گريه و خندتم كه ادميزادي نيس
romangram.com | @romangram_com