#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_245

مي خواستم دوباره زندگي كنم ... ديگه حتي اثري از اون نبايد تو رفتارم مي بود ... من مي خواستم پس مي شد ...

كسي كه اينقدر ضعيف و پسته لياقت من و نداره ...

رسيديم خونه ...

خائن و ديدم كه تكيه زده به درشونو و با پاهاش با سنگا بازي مي كنه ... آره خلائق هر چه لايق ... لياقتت بازي با همون سنگاست ...

چشام و ازش برداشتم ... تا متوجه من شد ... اومد سمت ماشين در و باز كرد... بابا اصلا دخالت نمي كرد و خودش و با وسائل تو صندوق عقب سرگرم كرده بود ...

دوباره در و بستم ... خودم بازش كردم ... رفت كنار ... پياده شدم ... با صداي خيلي گرفته گفت :سلام ...

حيف حيف كه حرف مامان سند بود واسم ... جواب سلام واجب بود ... با صدائي كه خودمم به زور شنيدم جوابشو دادم ولي از خشونت صدام ، خندم گرفت ...

بابا وسائل و برد تو ... منم پشت سرش رفتم تا رسيدم به در ... صداش دوباره دراومد

- باورت نشده نه ...

بدون هيچ مكثي به راهم ادامه دادم ... درو محكم بستم ...
فك كرده ببوام... خائن هفت خط ... بره با همون هرجايي كثيف تر از خودش بخوابه ...ديگه چرا جلوي چش من مياد ...


مهري خانوم مثه هميشه در حال آشپزي بود ... با ديدن من لبخند پر رنگي نشست رو لبش ...

romangram.com | @romangram_com