#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_244


صبح شد ... بايد مرخص مي شدم ... خوشحال بودم و البته نگران از اينكه نكنه باهاش روبرو شم ... ديگه دوست نداشتم ببينمش ... خائن بي معرفت ... هوسباز عوضي ... نامرد بي لياقت ... هر فحشي ياد داشتم تو عالم مثلا بي خيالي نثارش مي كردم ...

نشسته بودم رو تخت و دكمه هاي مانتو رو مي بستم كه بابا اومد تو ...

- فرشته من حاضر شدي ؟

لبخند زدم و سرم و به نشونه آره تكون دادم ... اين مدت خيلي بهم محبت كرد ... در نبود مامان شده بود يه مادر دوم ... اصلا از اون باباي مقتدر و خودخواه چند روز پيش خبري نبود ...

مگه مريض شيم اين پدر و مادرا قدرمون و بدونن ... مثه پروانه دور سرم مي چرخيد ... چقدر دوست داشتني شده بود ...

ولي برام عجيب بود كه مامان رفته پيش آريا ... آخه مامان از اين عادتا نداشت ... اون يه لحظه ام تنهام نمي زاشت چه برسه به اينكه بدونه مريضم و بره ...دلم واسش به ذره شده بود ...

كاراي ترخيص و بابا انجام داد و رفتيم ...

نشتيم تو ماشين ... به به سر صبح بود و هوا نسبتا پاييزي ... عاشق اين بودم كه تو هواي سرد برم زير پتو ...

منم كه اين دو روزه بد لوس شده بودم به اصرار از بابا خواستم پنجره ها رو باز بزاره و پتوي تو صندوق عقب و بده بندازم روم ... كه بابا از اين كارم خندش گرفته بود ...

هر كي از كنار ماشين مي گذشت ... مي خنديد و يه چيزي مي گفت ... خدا شفات بده ... كاپشن بدم خدمتتون !!!... چه برف و كولاكي !!! ... ياد قطب بخير !!!... و از اين اراجيف ...

بي توجه به اونا ... از هوا لذت مي بردم ... بابا با تعجب نگام مي كرد گويا فهميده بود شوك ديشب ديوونم كرده ...


romangram.com | @romangram_com