#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_243

تو هنوز اين خط قرمزه رو نداري ... هنوز اگر امثال مهرانه و اون دختر جلوت قرار بگيرن مثه موم تو لذتشون نرم ميشي ... هنوز عاشق نيستي ... آدابش و رعايت نمي كني ...

بايد ياد بگيري اول بزرگ شي بعد عاشقي رو زندگي كني ...
آره من اون دختر و اجير كردم ... حدست درسته ... ولي نه براي اينكه دخترم و ازت دور كنم ...

برعكس دارم آموزشت ميدم كه خوشبختش كني ... از تو براي دخترم بهتر سراغ ندارم ... همين كه دلت پاكه و عاقلي صد درجه از امثال خودم بهتري ... ولي بايد يه چيزائي رو تمرين كني ...

مسير نگام و به سمت خيابون بردم .. گيج بودم ... چرا اينقدر روزگار اذيتم مي كرد ... اصلا فكرشم نمي كردم اين دختر يه امتحان از طرف آريا منش باشه ... از يه طرف عصباني بودم كه باعث شد آني از من بدش بياد ... از يه طرف از خودم بدم اومده بود كه به اين راحتي تحقير شده بودم ... ولي ته دلم اينو قبول داشتم كه آريا منش خيلي مرده كه هنوز من و نكشته !!!

رسوندم خونه ... زماني كه مي خواستم پياده شم ... سر به زير گفتم ...

- من هنوز عاشقشم ... مي دونم غلط زيادي كردم ... ولي به خدا هم گفتم به شما هم ميگم ... ديگه تكرار نميشه ... ولي آني از دست من رفت ... دوباره بغض گلوم رو گرفت .. چشام اشكالود شد ولي سعي كردم اشكي نريزه ...

- دوباره رفتيم اول خط ؟! پسر جان من قصه تعريف نكردم ... داستان زندگيم و تعريف كردم ... فكر كن بهش ... آني اونقدر كينه اي نيست ... بايد سعي كني دوباره بدستش بياري ... هر چقدر عاشقتر باشي ... انگيزت و به نسبت صبوري و تلاشت بيشتره ... ولي راه تو سختتر از راه منه ... فاطمه به من بد بين نبود ... اما آني الان ديگه بهت هيچ اعتمادي نداره ... هم راه رو بهت نشون دادم هم چاه و ... ديگه خود داني و دلت ...
آنيتسا

نزديك صبح بود ... صداي پرنده ها از توي حياط بيمارستان طنين دلنوازي رو راه انداخته بود... خسته شده بودم از اين جا ... ديگه واسم قابل تحمل نبود ...

آخه دختر نونت كم بود آبت كم بود ... عاشق شدنت چي بود ... بيا اينم نتيجه دل بستن از اون قماشي كه يه عمر ميگفتي ... همشون غير قابل اعتمادن ... زدي رو اين شعارت فاتحه خوندي ... دل بي جنبت رفت ... حالا مونده با شيشه شكسته ها چي بسازه ...

اصلا دوست نداشتم حتي اسمش رو توي ذهنم بيارم چه برسه به فكر كردن راجع به اتفاقاي تلخ اين چند وقت ...

تصميم گرفتم فعلا بيخيال شم ... نمي دونم شايدم تاثير آرام بخشائي بود كه هر چندساعت بهم تزريق مي كردن ... بيخيال بودم ... يادم ميومد ... اما مثه فيلم ردش ميكردم ...

romangram.com | @romangram_com