#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_240


تو اين سه سال فخري رو كم مي ديدم ... ولي روزاي آخر هنوز سعي داشت دوباره باهام ارتباط برقرار كنه ... هنوز از ماجراي خاطر خواهي من خبر نداشت ...

بالاخره روز موعود فرا رسيد و توي سوم فروردين ... يه روز بهاري ... فاطمه گفت بله ...

ولي به شروطي كه بايد در عقد نامه ذكر شه ... كه همه شروطش در مورد عقائدش و آزادي تو اونها بود .... توقع زيادي نبود ... اون روزها بهترين روزاي عمرم بود ...

نامزد شديم ...

فخري بو برده بود كه پاي يكي به زندگيم باز شده ... يه روز با تعقيب كردنم ديدش ...

چند بار تهديد كرد كه مياد بهش ميگه يه سال باهاش بودم ... در جواب بهش گفتم اوضاع فرقي نمي كنه فقط ازش نفرت پيدا مي كنم ...
يه روز اومد پيشم و بچه دوسالش رو نشونم داد ... گفت بچه منه و دوست داره شناسنامش داراي اسم پدر باشه ... ديوونه شدم ... گفتم محاله ... و اينكه چرا زودتر نگفته بود ...

گفت ترسيده ازش بگيرم بچه رو ... يا بلائي سرش بيارم ... بچه رو ازش گرفتم ... بدون اطلاع ازش آزمايش دن ان اي گرفتم ... درست حدس زدم بچه من نبود ...

اون پسر، آرياست ...
دلم براي پسرك اين رابطه مي سوخت ... دوستي كه سالها تمام روزهام و باهاش مي گذروندم ... تمام خاطرات بچگيم تو خاطرات آريا گره خورده بود ...دوستي كه حالا برادرم بود ... با پدري نامعلوم ...

امثال آريا كه توي يه شب بي هيچ هدفي توي محيطي كه آزادي بيش از حد و خماري و مستي مسسببشه نطفشون بسته ميشه... سرنوشتشون همه به اين قشنگي ادامه نداره ...

آريا خيلي خوش شانسه كه توي دامان پدر و مادر بزرگ شد ... مادري كه مادرش نيست ... پدري كه پدرش نيست ...
خوب يادمه توي يكي از اردوهاي دانشگاهي استادمون بچه هاي سقط شده رو توي يه سطل آشغال كنار جاده نشونمون داد ... گفت همشون نشونه اينه كه ما آدما بنده هوسمونيم ...

romangram.com | @romangram_com