#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_239
زماني كه من مشغول حرف زدن با دوستان بودم ... كشونده بودش توي اتاق و هر بلائي كه خواست سرش آورد ... اونم كه عادت داشت ... تو اون حالت مستي خوب بهش حال داده بود ...
وسطاي مهموني متوجه نبودش شدم ... يكي از آشناها اطلاع داد بالاست ... رفتم و خودم صحنه رو با چشاي خودم ديدم ...همون شب رفتم و رابطم رو قطع كردم ...
فخري به مرز خودكشي افتاده بود ...
اما من كم كم داشتم عاشق فاطمه ميشدم ...
عاشق دختر سر به زير محله ...
عاشق نگاهش كه هميشه به زمين بود .... و صدائي كه به زور رو نامحرم باز مي شد ... عاشق تفاوتهاش با بقيه دخترايي كه مي شناختم ...
فاطمه درست مثه يه گل بود تو كوير ... من تو رفاه بودم و اوج آزادي ... فاطمه تو يه خانواده متوسط بود و وقتي ازش خواستگاري كردم .. گفت نه
دلائل خودش و داشت ... اين كه سطح خانواده ها فرق مي كنه ... اين كه رفاه ، مردي ازم ساخته بود كه عقائد كمرنگي داشتم ... اينكه مي ترسيد وادارش كنم حجابش رو از سرش برداره و بگم اونطوري شو كه من مي خوام و خيلي چيزاي ديگه ...
ولي من مي خواستمش ...سه سال تمام هر ماه رفتم خواستگاري ... هر ماه كه مي گم فكر نكن دارم اغراق مي كنم ...
جووناي الان كه مي گن عاشقن بايد به ريششون خنديد... طرف عاشقه ولي نميره خواستگاري ... ازش مي پرسم چرا ؟... ميگه اگر بگه نه ... غرورم خورد ميشه !!!...
در بهترين شرايط مي گه اگر گفت نه ... من نمي تونم زنده بمونم ... خودم و مي كشم ...!!!
ولي من سه سال نه شنيدم ... سه سال به انواع راهها فكر كردم كه راضيش كنم ... فقط به روزي فكر مي كردم كه به دستش ميارم ...
romangram.com | @romangram_com