#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_235
گذر زمان و حس نمي كردم ... تنها چيزي كه تمام مغزم باهاش درگير بود ... نگاه پر از نفرت آني بود ... اون نگاه مملو از عشق ... ديگه اثري ازش نبود ...
تازه فهميدم چه گنجي داشتم و از دستش دادم... نگام خيره مونده بود به درخت صنوبر روبروم كه يه سايه اومد جلوي چشام و تو يه سانتي متريم متوقف شد ...
آروم مسير نگام و بردم سمت صورتش ... چشام و به زور باز كردم و با دقت تو اون سايه اي كه افتاده بود سعي كردم ببينمش ...
آريا منش بود ... به مهران اشاره كرد بره ...
نشست كنارم ... دستش و گذاشت رو شونم ...
- حالا درست تعريف كن امروز چه اشتباهي كردي ...نترس آرومم ...
جواب ندادم ... نه اينكه نمي خواستم ... يه بغض اندازه زير بناي اين بيمارستان نشسته بود وسط حنجرم و نمي تونستم حرفي بزنم ... ادامه داد ...
- اشتباهت هر چي بوده بايد قبولش كني مثه يه مرد تاوانش و بدي ... اين تاوان شايد از دست دادن عشقي باشه كه امروز اعتراف كردي ديگه عاشقش نيستي ... پس ديگه نگراني نداره اونم ديگه عاشقت نيست ...!!!
دوباره نفسم به شماره افتاد .... با زحمت اسپري رو از توي جيبم برداشتم تكونش دادم ... خالي بود ... پرتش كردم سمت درخت ...
آريا منش با نگراني پرسيد ...
- آسم داري فرشاد ...
با اشاره سر گفتم آره ...
- تموم شده ؟
بازم سرم رو به نشونه آره تكون دادم
romangram.com | @romangram_com