#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_236
- الان بر مي گردم ... داروخونه همين كنار هست ...
به سختي سعي داشتم با نفس كشيدن اكسيژن رو بيارم به سمت ريه هام ... قفسه سينم مي سوخت و دردش هر لحظه شديد تر مي شد ... هر بار كه اينطوري مي شدم ... مثه يه جون كندن عذاب مي كشيدم ... يه دقيقه نشده بود كه با اسپري برگشت و اكسيژن و زد ... حالم بهتر شد ... شونه هام و مي ماليد ...
- هنوز دوسش داري ...
سرم و به نشونه اره تكون دادم
- به همون شدت قبل ؟
بازم سرم و تكون دادم ... بغضم تركيد ...
صداي هق هقم رهگذرا رو متوجه اين سمت كرد ... همه با تعجب نگاه مي كردن ... كمك كرد پاشم ...
دستم و گرفت و هدايتم كرد ... نشستيم تو ماشين ...درحالي كه روشنش مي كرد گفت
- نگران نباش دكتر گفته بهتره ... البته هشدار داده ديگه موبايل در اختيارش نزاريم ..البته به لطف شما ...!
راه افتاد ...
راه افتاد تو مسيري نامعلوم ...برام مهم نبود كجا ميره ... فقط همين كه فعلا از اون محل دور شم و كمي از ياد ببرم اون لحظه رو كافي بود ...
بارون مي باريد ... نزديك پاييز بود ...هواي محشري شده بود درست برعكس هواي دل من ...
romangram.com | @romangram_com