#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_234

آريا منش اومد تو اتاق ...

- حرف زد آقاي دكتر .. آني من دوباره حرف زد .... دختركم حرف زد ... خدايا شكرت ... شكرت

عضلاتم شل شد .. حس كردم داره تك تك فلج ميشه ... با قدمهايي كه به زور بر مي داشتم از كنار مهران و آريا منش رد شدم ... مهران خيره شد به من ...آريا منش پشت سرم داد كشيد

- ديگه جلو چشم نباش ... ايندفعه خودم و كنترل نمي كنم ...

بي توجه راهم و ادامه دادم . ديگه هيچ چيزي مهم نبود ... نه تهديد هاش ... نه نفسم كه بالا نمي اومد ... نه بي آبروئي امروز توي آپارتمان ... نه چشام كه حالا توش اشك بود ...
هيچ چي مهم نبود ... قلبم به شدت مي سوخت وقتي به ياد انگشت اشاره آني مي افتادم و اون جمله پر از خشمش ...

مهران اومد كنارم

- اسپريت كجاست فرشاد ... حالت بد ميشه...

جواب نمي دادم و به زور قدم بر مي داشتم مثه يه جنازه ...

- فرشاد لجبازي نكن .... اسپريت كجاست؟ ...

نگهم داشت منم تقلا نكردم ... جيب هام و گشت و پيداش كرد ...

نشستم روي صندلي حياط بيمارستان .. مهران هم كنارم نشست ...


romangram.com | @romangram_com