#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_233
در بين راه هزار و يك صحنه رو مجسم كردم ... قلبم مثه يه طبل پر سر و صدا با سوزش شديدي مي تپيد ... حالم بد شده بود ... هر آن امكان داشت تمام محتويات معده بريزه بيرون ...
رسيديم در اتاق آني ... آريا منش جلوي در ايستاده بود و دو دستش به سرش بود و پشت سرش قفل كرده بود ... اوضاع عادي نبود ... چندين پرستار به اتاق اومد و رفت داشتن با عجله ... خيالم يه خورده راحت شد ... آني هنوز زنده بود وگرنه اين همه عجله لازم نبود ... مي ترسيدم نزديك شم ...
مهران هولم داد ... توي ماشين خلاصه وضعيت رو در كوتاهترين جملات بهش گفتم ولي نه با جزيييات ...
به آريا منش نزديك مي شديم ... ترس افتاده بود به جونم و با نگراني هلهله اي برپا كرده بود توي سينم .. آريا منش متوجه حضورم شد ... اومد سمتم و بي تعارف يه مشت نثار لب ولوچم كرد تا دستم رو بردم سمت گونم مشت دوم هم حوالم شد ... گوشه لبم پاره شد ... مي سوخت ....
مهران آريا منش رو به سمت صندلي هدايت كرد و من دويدم سمت اتاق ... آني روي تخت دراز كشيده بود ... رفتم تو ...پرستار در حال تزريق آمپول توي سرم بود ...
دكتر اشاره كرد خارج شم ... اما بيتابش بودم ... نگرانش بود ... كلافه بودم ... اومدم كنارش ... پرستار داد كشيد ...
- بيرون ...
لبه تخت رو محكم گرفتم ... دكتر تقلا مي كرد خارجم كنه اما حريفم نمي شد ... زل زدم توي چشاش ...
لبم رو بردم كنار گوشش ...
- اون عوضي با من تصادف كرده بود ... با هم دعوا مي كرديم كه زنگ زدي ... اون كثافت براي تلافي اون حرف و زد ... تو چرا باور كردي ...
نگام مي كرد ... اما با خشم ... ذره اي حالت نگاش تغيير نكرد ...حتي با اين دروغ شاخدار من ... به زور دستش روبالا آورد و اشاره كرد به در و صداش خيلي آروم از حنجرش اومد بيرون
- گمشو بيرون ...
romangram.com | @romangram_com