#هر_اشتباهی_عشق_نیست_پارت_226
- الان خسته اي ... برو استراحت كن ... دكتر گفته فردا آني مرخص مي شه ... اگر حست فردا هم زنده نشد لطفا نيا بيمارستان ...
نشستم توي ماشين ، سرم بهتر شده بود ... اما گيج بودم ... يه حس عجيب سر در گمي ... بلا تكليفي ... تنفر ... تمام وجودم پربود از سوال...
حركت كردم ... خيابونا شلوغ بود و منم حال و حوصله موندن تو ترافيك رو نداشتم ... رام رو كج كردم به سمت آپارتمان خودم كه نزديك تر بود ... ترجيح مي دادم تنها باشم و به اين روز نحس كمتر فك كنم ... پشت چراغ قرمز متوقف كردم ماشينو ...كه ديدم يه دختر با آرايش غليظ و بوي عطر تندي كه داشت نشست توي ماشين ...
يه نگاه به سر تا پاش با اخم انداختم ... دستم رو بردم ... در رو باز كردم ... اشاره كردم بره بيرون ...
در رو بست ... تا اومدم دوباره در روز باز كنم روي لبهام يه بوسه ريز زد ... خشكم زد ... قلبم شروع كرد به تپش ...
چراغ سبز شد ...يه نكاهي بهش انداختم ... خنديد ... شالش رو در مي آورد بهتر بود با اون موهاي عسلي وچشاي نافذ ...يه خال روي چونش بود كه ناخوداگاه ياد خال روي دست آني انداختم ...
سرم رو محكم تكون دادم تا فكرش بپره ... دوست داشتم به هر چيزي چنگ بندازم كه مادرم و آريا منش و هر حرفي كه امروز به يادم مي آورد رو از توي ذهنم حذف كنه ...
چند بار خواستم نگه دارم پياده شه ... اما ... رفتم به سمت آپارتمان ... ريموت رو زدم و ماشين رو بردم تو ... پاركينگ تاريك بود ... تا خواستم پياده شم ... دستم رو گرفت ... كشوند طرف خودش ... تپش قلبم شدت گرفت .... توي اون تاريكي وسوسه بدي افتاد توي جونم ... نيم ساعتي باهاش گلاويز بودم ...
پياده شدم .. اونم پياده شد ... حرف نمي زد فقط مي خنديد ... منم امشب تنها و خسته ... بي هيچ حسي كه نشون از عشق داشته باشه ... پوچ و تو خالي ... تمام قلبم پر بود از انزجار ...
و اين زيباي خفته ... درست همون لحظه اي كه به كسي نياز داشتم كه نشناسمش ... دستش رو كشيدم سمت آپارتمان ... اونم با كمال ميل با هام همراه بود ... مي خواستم عقده امروز رو خالي كنم تا فراموشم شه ... چشاي يخ زده مادرم ... غصه هاي پدر مردم ... نفرت مادرم از من ، پدرم ... عشقش به مردي كه خوردش مي كرد و عاشق فرد ديگه اي بود ... همه چيز توي ذهنم آزارم مي داد ... در آپارتمان رو باز كردم ... رفتيم تو و در رو بستم ... خونه تاريك بود ... بردمش توي اتاق و انداختمش روي تخت ...
نيمه هاي شب يود ... دراز كشيده بودم ... از خواب خبري نبود ....من بودم و افكار آزار دهنده و جرمي كه توي پروندم ثبت شد ... صداي اس گوشيم اومد ...
- فرشاد ... نمي دونم چرا ازم فراري شدي ...نمي دونم چرا تو نگاهت عشقي امروز نديدم ...نمي دونم چرا نمي تونم حرف بزنم ... دوست داشتم اينجا باشي ...
با خوندن اسش دلم لرزيد ... دستام يخ زد ... يه نگاهي به اين تفاله اي كه كنارم بود انداختم ... يه هرزه خيابوني مثله مهرانه ... مثله ... مادرم ...
romangram.com | @romangram_com